تبليغاتX
آخـــرین تصویر بودن

آخـــرین تصویر بودن

زمانیکه اسباب بازی بچه شکسته می شود آن ها با اشک اسباب بازیشان را می آ ورند تا تعمیرش کنیم.


من رویا های از دست رفته خودم را پیش خدا می برم زیرا او دوست من است.

اما به جای رها کردن او در آرامش و تنهایی، سعی می کنم به او کمک کنم از طریقی که می دانم.

در آخر رویا هایم را به دست می آورم و فریاد می زنم:

چــــــــــــــــــــــرا اینقــدر آهســته؟؟؟

او جواب می دهد:

فرزندم من چگونه می توانم این کار را بکنم تا وقتی که تو نخواهی؟

 

نوشته شده در یکشنبه 9 مرداد1390ساعت 15:44 توسط محمدی| |

تردید ها به ما خیانت می کنند ما را از کوشش بر حذر می دارند و از پیروزی هایی که به احتمال زیاد نصیب ما خواهند شد محروم می سارند.

                                                                                                                             شکسپیر

نوشته شده در شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت 23:1 توسط محمدی| |

زندگي بايد كرد

حتي اگر قفس، دستان اسارت مان را بر سلول هاي بودنش ميخ كرده باشد.
پرواز بايد كرد

حتي اگر بال هايمان در پرواز هاي ديروز و در سرزمين هاي دور تر از امروز جا مانده باشد.
نفس بايد كشيد

به سادگي، حتي اگر هوا، تازگي اش را در وزيدن هاي ديروز گم كرده باشد.
نگاه بايد كرد، بي دليل

حتي اگرچشم ها، ديدن را در نگاه هاي سرد و يخ زده ديروز از ياد برده باشد.
بايد دويد از براي رسيدن

عقب نيفتادن و فراموش نشدن، حتي اگر پاهاي مان، در آمد و شد هاي ديروز، رفتن را توبه كرده باشد.


بايد ماند، آن هم سبز، حتي اگر رويايش يك قصه باشد...

 

نوشته شده در یکشنبه 13 تیر1389ساعت 7:6 توسط محمدی| |

مورخان می‌نویسند: اسکندر روزی به یکی از شهرهای ایران (احتمالا در حوالی خراسان) حمله می‌کند، با کمال تعجب مشاهده می‌کند که دروازه آن شهر باز می‌باشد و با این که خبر آمدن او به شهر پیچیده بود مردم زندگی عادی خود را ادامه می‌دادند.

 باعث حیرت اسکندر بود زیرا در هر شهری که سم اسبان لشگر او به گوش می‌رسید عده‌ای از مردم آن شهر از وحشت بیهوش می‌شدند و بقیه به خانه‌ها و دکان‌ها پناه می‌بردند، ولی اینجا زندگی عادی جریان داشت. اسکندر از فرط عصبانیت شمشیر خود را کشیده و زیر گردن یکی از مردان شهر می‌گذارد و می گوید: من اسکندر هستم.

مرد با خونسردی جواب می‌دهد: من هم ابن عباس هستم.

اسکندر با خشم فریاد می‌زند: من اسکندر مقدونی هستم، کسی که شهرها را به آتش کشیده، چرا از من نمی‌ترسی؟

مرد جواب می‌دهد: من فقط از یکی می‌ترسم و او هم خداوند است.

اسکندر به ناچار از مرد می‌پرسد: پادشاه شما کیست؟

مرد می‌گوید: ما پادشاه نداریم.

اسکندر با خشم می‌پرسد: رهبرتان، بزرگتان!؟

مرد می‌گوید: ما فقط یک ریش سفید داریم و او در آن طرف شهر زندگی می‌کند.

اسکندر با گروهی از سران لشکر خود به طرف جایی که مرد نشانی داده بود، حرکت می‌کنند در میانه راه با حیرت به چاله‌هایی می‌نگرد که مانند یک قبر در جلوی هر خانه کنده شده بود.

لحظاتی بعد به قبرستان می‌رسند، اسکندر با تعجب نگاه می‌کند و می‌بیند روی هر سنگ قبر نوشته شده: ابن عباس یک ساعت زندگی کرد و مرد. ابن علی یک روز زندگی کرد و مرد ابن یوسف ده دقیقه زندگی کرد و مرد!

اسکندر برای اولین بار عرق ترس بر بدنش می‌نشیند، با خود فکر می‌کند این مردم حقیقی‌اند یا اشباح هستند؟ سپس به جایگاه ریش سفیده ده می‌رسد و می‌بیند پیر مردی موی سفید و لاغر در چادری نشسته و عده‌ای به دور او جمع هستند.

اسکندر جلو می‌رود و می‌گوید: تو بزرگ و ریش سفید این مردمی؟

پیر مرد می‌گوید: آری، من خدمت‌گزار این مردم هستم!

اسکندر می‌گوید: اگر بخواهم تو را بکشم، چه می‌کنی؟

پیرمرد آرام و خونسرد به او نگاه کرده می‌گوید: خب بکش! خواست خداوند بر این است که به دست تو کشته شوم!

اسکندر می‌گوید: و اگر نکشم؟

پیرمرد می‌گوید: باز هم خواست خداست که بمانم و بار گناهم در این دنیا افزون گردد.

اسکندر سر در گم و متحیّر می‌گوید: ای پیرمرد من تو را نمی‌کشم، ولی شرط دارم.

پیرمرد می‌گوید: اگر می‌خواهی مرا بکش، ولی شرط تو را نمی‌پذیرم.

اسکندر ناچار و کلافه می‌گوید: خیلی خوب، دو سوال دارم، جواب مرا بده و من از اینجا می‌روم.

پیرمرد می گوید: بپرس!

اسکندر می‌پرسد: چرا جلوی هر خانه یک چاله شبیه قبر است؟ علت آن چیست؟

پیرمرد می‌گوید: علتش آن است که هر صبح وقتی هر یک از ما که از خانه بیرون می‌آییم، به خود می‌گوییم: فلانی! عاقبت جای تو در زیر خاک خواهد بود، مراقب باش! مال مردم را نخوری و به ناموس مردم تعدی نکنی و این درس بزرگی برای هر روز ما می‌باشد!

اسکندر می‌پرسد: چرا روی هر سنگ قبر نوشته ده دقیقه، فلانی یک ساعت، یک ماه، زندگی کرد و مرد؟! پیرمرد جواب می‌دهد: وقتی زمان مرگ هر یک از اهالی فرا می‌رسد، به کنار بستر او می‌رویم و خوب می‌دانیم که در واپسین دم حیات، پرده‌هایی از جلوی چشم انسان برداشته می‌شود و او دیگر در شرایط دروغ گفتن و امثال آن نیست!

از او چند سوال می‌کنیم:

چه علمی آموختی؟ و چه قدر آموختن آن به طول انجامید؟

چه هنری آموختی؟ و چه قدر برای آن عمر صرف کردی؟

برای بهبود معاش و زندگی مردم چه قدر تلاش کردی؟ و چقدر وقت برای آن گذاشتی؟

او که در حال احتضار قرار گرفته است، مثلا” می‌گوید: در تمام عمرم به مدت یک ماه هر روز یک ساعت علم آموختم، یا برای یادگیری هنر یک هفته هر روز یک ساعت تلاش کردم.

یا اگر خیر و خوبی کردم، همه در جمع مردم بود و از سر ریا و خودنمایی! ولی یک شبی مقداری نان خریدم و برای همسایه‌ام که می‌دانستم گرسنه است، پنهانی به در خانه‌اش رفتم و خورجین نان را پشت در نهادم و برگشتم!

بعد از آن که آن شخص می‌میرد، مدت زمانی را که به آموختن علم پرداخته، محاسبه کرده، و روی سنگ قبرش حک می‌کنیم: ابن یوسف یک ساعت زندگی کرد و مرد!

یا مدت زمانی را که برای آموختن هنر صرف کرده محاسبه، و روی سنگ قبرش حک می‌کنیم: ابن علی هفت ساعت زندگی کرد و مرد و یا برای بهبود زندگی مردم تلاشی را که به انجام رسانده، زمان آن را حساب کرده و حک می‌کنیم: ابن یوسف یک ساعت زندگی کرد و مرد. یعنی، عمر مفید ابن یوسف یک ساعت بود!

بدین‌سان، زندگی ما زمانی نام حقیقی بر خود می‌گیرد که بر سه بستر، علم، هنر، مردم، مصرف شده باشد که باقی همه خسران و ضرر است و نام زندگی آن بر نتوان نهاد!

اسکندر با حیرت و شگفتی شمشیر در نیام می‌کند و به لشکر خود دستور می‌دهد: هیچ‌گونه تعدی به مردم نکند. و به پیرمرد احترام می‌گذارد و شرمناک و متحیر از آن شهر بیرون می‌رود!

 خب حالا کمی فکر کنید : اگر چنین قانونی رعایت شود روی سنگ قبر شما چه خواهند نوشت؟

لحظاتی فکر کنید ...بعد عمر مفید خود را محاسبه کنید!

 

 

نوشته شده در شنبه 22 اسفند1388ساعت 14:14 توسط محمدی| |

چـــرا نــگران بــاشیم شایـــد هرگــز پیــش نیایــد؟

یادداشت کن: بــرندگان امروز، بــازندگان دیروزنـــد!

آرزو نکن کارها آسانتــر باشد، آرزو کن تو بــهتر باشــی.

تغییر را بپذیرید ! اگر شما تغییر کنید همه چیز تغییر خواهد کرد!

یادت باشد : هرگز واقعا نمی بازی مگر این که از تلاش دست برداری!

فراموش نکن : نمی توانی دیگران را مجبور کنی که تو را دوست داشته باشند.

برای آنکه خودت باشی این دو عبارت را حس کن : دلم می خواهد، دلم نمی خواهد!

هیچ فکر نکن که نظرات دیگران راجع به زندگی تو مهم تر از نظرات خودت درباره زندگیت است!

نوشته شده در جمعه 21 اسفند1388ساعت 22:3 توسط محمدی| |

                      

به آرامی آغاز به مردن می کنی !

 

     اگر سفر نکنی ،اگر چیزی نخوانی

     اگر به اصوات زندگی گوش نکنی 

     اگر از خودت قدر دانی نکنی

به آرامی آغاز به مردن می کنی

     زمانیکه خود باوری را در خودت بکشی،

     وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند

به آرامی آغاز به مردن می کنی

     اگر برده عادات خود شوی

     اگرهمیشه از یک راه تکراری بروی ....

     اگر روزمرگی را تغییر ندهی

     اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی

     یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی

به آرامی اغاز به مردن میکنی

    اگر از شور و حرارت از احساسات سرکش

    و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا میدارن

    و ضربان قلبت را تندتر می کنند دوری کنی ...

به آرامی اغاز به مردن می کنی

     اگر هنگامی که با شغلت، عشقت شاد نیستی آن را عوض نکنی

     اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی 

     اگر ورای رویاها نروی، اگر به خودت اجازه ندهی

     که حداقل یک بار در تمام زندگیت برای مصلحت اندیشی بروی .

به آرامی آغاز به مردن می کنی 

     امروز زندگی را آغاز کن ! امروز کاری بکن!

     امروز مخاطره کن !  نگذار که به آرامی بمیری ...

      شادی را  فراموش نکن!    

                                                                                                 

                     

 

نوشته شده در پنجشنبه 12 آذر1388ساعت 15:40 توسط محمدی| |

زندگی هر کس با طرز فکرش و چگونگی نگاهش به زندگی رقم می خوره

     پس تلاش و سرسختی را از یاد نبر و سعی کن همیشه حتی تو مشکلات زندگی را زیبا ببینی.

خدایــــــــــــــــــــــــــــــــا

به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است حسرت

 نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم برای اینکه هر کس آنچنان می میرد که زندگی

 کرده است . 

همیشه رفتن رسیدن نیست ولی برای رسیدن باید رفت

در بن بست هم راه آسمان باز است پرواز بیاموز .

 

زندگی غیر قابل پیش بینی و غیر منتظره است:

همچون اقیانوس عمیق

 همچون قصه ها راز آلود

 همچون معجزه شگفت انگیز

 همچون عشق غیرقابل توضیح

 و همچون موسیقی مسحور کننده!

 

در زندگی

وقایعی  غیر قابل پیش بینی غیر منتظره و خارج از کنترل ما رخ می دهند.

اگربرای کنترل آنچه در قدرت ما نیست زور بزنیم آنقدر خسته و درمانده  می شویم  

که دیگر نمی توانیم آنچه را که نیز مسئولش هستیم کنترل کنیم!

 

نوشته شده در پنجشنبه 1 مرداد1388ساعت 14:32 توسط محمدی| |

در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو می کنم

 خدا پرسید:پس تو می خواهی با من گفت و گو کنی؟من در پاسخش گفتم:اگر وقت دارید.خدا خندید و گفت: وقت من بی نهایت است.

در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟

پرسیدم:چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد؟

خدا پاسخ داد:کودکی شان.اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند،عجله دارند که بزرگ شوند و بعد دوباره پس از مدت ها ، آرزو می کنند که کودک باشند …

اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را به دست آورند.اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش کرده اند و بنا بر این نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده.


اینکه که آنها به گونه ای زندگی می کنند که گوئی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گوئی هرگز زندگی نکرده اند.دستهای خدا دستانم را گرفت برای مدتی سکوت کردیم و من دوباره پرسیدم به عنوان یک پدر می خواهی کدام درس های زندگی را فرزندانت بیاموزند؟

 او گفت: بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد ، همه کاری که می توانند انجام دهند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند.


بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند ،بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم های عمیقی در دل آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم اما سالها طول می کشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم.

 بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد ، بلکه کسی است که به کمترین ها نیاز دارد. بیاموزند که آدمهایی هستند که آنها را دوست دارند فقط نمی دانند که چگونه احساساتشان را نشان دهند، بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.


بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند، بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند.

من با خضوع گفتم: از شما به خاطر این گفت و گو متشکرم آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟ خداوند لبخند زد و گفت :

 فقط اینکه بدانند من اینجا هستم،همیشه

نوشته شده در یکشنبه 24 خرداد1388ساعت 10:39 توسط محمدی| |

Design By : Night Melody